تبليغاتX
یه نی نی تنهای تنها
باطل اباطیل. همه چیز باطل است. انسان را از تمامی رنج هایش در زیر آفتاب چه حاصل است؟ نسلی می رود و نسلی می آید و زمین تا ابد پایدار است. آفتاب بر می آید و غروب می کند و به جایی که از آن برآمد می شتابد. باد به جنوب می رود و به طرف شمال دور میزند،دور زنان دور زنان می رود و باد به مدار خود برمی گردد ....
جمله رودها به دریا جاری می شود اما دریا پر نمی گردد ....
همه چیز پر از خستگی است که انسان آن را بیان نتواند کرد. چشم از دیدن سیر نمی شود و گوش از شنیدن سرشار.
آن چه بوده است همان است که خواهد بود، و آن چه شده است همان است که خواهد شد،و زیر آفتاب هیچ چیز تازه ای نیست .

 " کتاب جامعه "    

+ حک شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 11:56 به قلم نیوشا |


سلام د.ستای گلم. امیدوارم خوب باشین.
این آدرسه پروفایل منه. اگه مایل بودین یه نگاهی بهش بندازین.

http://ye-ninie-tanhaa.blogfa.com/profile/

ایشاا... هر کی میاد تو وبم و نظر نمیده کچل شه.
خوش باشین. دوست کوچیک شما :
نیوشا

 

+ حک شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 10:57 به قلم نیوشا


یادم باشد حرفی نزنم، که به کسی بر بخورد،
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد،
راهی نروم که بی راهه باشد،
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را،
یادم باشد که روز و روزگار خوش است،
همه چیز رو به راه هست و خوب،
تنها .....
تنها دل ما دل نیست.
+ حک شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 11:57 به قلم نیوشا |


می روم ستاره بچینم....
تا دختر باغبان سحر سرنرسیده است.
امان از دست اسب های زمان که با صدای تیک تیک سمهایشان
بیدارش کرده اند.
+ حک شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:35 به قلم نیوشا |


من امشب سکوت دلم را شکستم
سکوت شبستان غم را شکستم
قسم خورده بودم که عاشق نباشم،
به عشقت شکوه قسم را شکستم....
+ حک شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:31 به قلم نیوشا |


شاگردی مافوق مولایش نیست.
لیک هر آن کو به کمال رسد، هم چون استاد خویش باشد.

" انجیل لوقا، باب ۶، آیه ی ۴۰ "   

 

+ حک شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:25 به قلم نیوشا |


من به تنهایی یک چلچله در کنج قفس،
بندبند وجودم همه در حسرت یک پرواز است.
من به پرواز نمی اندیشم....
به تو می اندیشم ،
که تو زیبا تر از اندیشه یک پروازی.....
+ حک شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 15:54 به قلم نیوشا |


آنگاه المیترا به سخن آمد و گفت:حال میخواهیم از مرگ بپرسیم.
پیامبر گفت:
شما میخواهید از راز مرگ سر در آورید.
اما این راز را چگونه پیدا میکنید،مگر آنکه او را در دل زندگی بجویید؟
اگر به راستی میخواهید روح مرگ راببینید ،دروازه ی دل خود را به روی زندگی باز کنید.
زیرا که زندگی ومرگ یک چیزند ،چنان که رودخانه و دریا هم یک یک چیزند.
دانش خاموش شما از هستی آن سوتر در ژرفای امیدها وآرزوهاتان خوابیده است.
وهمانگونه که دانه در زیر برف خواب میبیند،دل شما در رویای بهار سیر میکند.
به رویاها اعتماد کنید،زیرا که دروازه ی ابدیت در آن نهفته است.
ترس شما از مرگ لرزش جان آن چوپانی ست که در برابر پادشاه ایستاده است تا دست تفقدی بر شانه اش بگذارد.
آیا چوپان در زیر لرزش خود شاد نیست از این که نشان پادشاه را بر تن خواهد داشت؟
و با این همه آیا او از لرزش خود آگاه نیست؟
زیرا که مردن چیست،مگر برهنه ایستادن در باد و آب شدن در آفتاب؟
ونفس نکشیدن چیست،مگر آزاد کردن نفس از جزر و مد بی قرار،چنان که بالا برود و بگسترد وبی هیچ مانعی خدا را بجوید؟
فقط آنگاه که از چشمه ی سکوت بنوشید به راستی میتوانید سرود بخوانید.
وآنگاه که به قله ی کوه رسیده باشید بالا رفتن را آغاز میکنید.
وروزی که زمین اندام های شما را فرا میخواند،آنگاه است که به راستی به رقص میآیید.

+ حک شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 13:33 به قلم نیوشا |


سلام به شما دوستای خوبم. امیدوارم که سال جدید براتون سال خوبی باشه(برای ما که نبود)
بد جور حالم گرفته. اصلاْ سال خوبی رو شروع نکردم. خدا به آخرش رحم کنه. نمی دونم چی باید بگم. اصلاْ باید حرف بزنم یا نه.
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
کم آوردم به خدا. چرا همه چی روز به روز و سال به سال بدتر می شه.
شما رو به خدا دعا کنین از وضعیت راحت شم. کم آورددددددددددددددم.

فقط دعا کنین راحت شم.

+ حک شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 19:40 به قلم نیوشا |


سلام دوستای گل نونو خانوم.
حالتون که خوبه؟
حتماْ شما هم مثه نیوشا، همه حموم رفتین و دوده موده هاتونم گرفتین و دندونای مسواک زده منتظرین تا این  چند ساعت آخر هم بگذره . سال نو رو جشن بگیرین. امیدوارم که سالی پر از برکت و سلامتی براتون باشه.
عاقبت به خیری همتون و از خدا می خوام.
این حقیر رو هم لحظه سال تحویل دعا کنین.

ایام به کام . پیروز و سر بلند باشید.

+ حک شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 14:21 به قلم نیوشا |